آنچه در ادامه می‌خوانید یک داستان تخیلی است. آوردن نام کشورهای مختلف کاملا اتفاقی است. همچنان که می‌توان تصور کرد منا در کشوری غیر از عربستان قرار داشته باشد.

 

 

زنگ تلفن وزیر امور خارجه ترکیه به صدا در‌آمد. منشی به وزیر توضیح داد که وزیر امور خارجه ایران پشت خط است و یک کار خیلی فوری دارد.

وزیر تلفن را برداشت.

 

-          سلام آقای وزیر! احوال متبرک شما چطور است؟

-          چه سلامی آقا! چه علیکی! مگر اخبار را پیگیری نمی‌کنید؟

-          چه اتفاقی افتاده حضرت وزیر؟

-          صدها نفر در هنگام مراسم حج کشته شده‌اند. از کشور من هم چند صد نفر کشته شده‌اند.

-          آه! واقعا تاسف‌برانگیز است. حق دارید. حق دارید.

-          آقای وزیر! کشور من می‌خواهد طرحی را ارائه کند که اداره مناسک حج از دولت سعودی گرفته شود و به کشورهای اسلامی سپرده شود. من از قبل بر روی کمک شما حساب کرده‌ام.

-          البته! البته! واقعا این سعودی‌ها ثابت کرده‌اند عرضه‌ی کاری را ندارند.

-          ما باید دست به دست هم دهیم و به سعودی‌ها فشار بیاوریم. تا آنها مجبور به این کار شوند.

-          البته! البته! من هم در کنار شما هستم.

-          من می‌دانستم که شما و کشور شما همیشه در کنار برادران مسلمان‌تان هستید.

-          البته که همین طور است. روی کمک من حساب کنید.

-          ممنونم آقای وزیر.

 

وزیر ترک گوشی را گذاشت. به صندلی‌اش تکیه داد. و به فکر فرو رفت. اندکی بعد به خانم منشی دستور داد وزیر خارجه سعودی را بگیرد.

تماس که بر قرار شد، وزیر ترک شروع کرد:

 

-          همان طور که می‌دانید تعدادی از کشورها طرحی را پیگیری می‌کنند که خواهان این شوند امور حج به دست کشورهای بین‌المللی اسلامی قرار گیرد.

-          واقعا؟ مگر می‌شود؟

-          البته. من همین الان داشتم با یکی از وزرای خارجه حرف می‌زدم.

-          می‌شود بپرسم کدام کشور؟

-          یکی از کشورهای همسایه‌ی ما.

-          می‌توانم بفهمم کدام کشور است...

-          من هم ناچارم با آنها همراهی کنم. می‌فهمید که!

-          البته! اوضاع بدی شده است. اما من یک پیشنهاد ویژه برای شما دارم.

-          اوه! واقعا! فکرش را نمی‌کردم!! چه پیشنهادی؟

-          من یک میلیارد دلار کمک بلاعوض به کشور شما می‌دهم برای رضای خدا.

-          اوه! و در عوض چیزی می‌خواهید؟

-          همین که شما جزء کشورهایی که خواهان اداره‌ی بین‌المللی حج هستند، نباشید.

-          البته! ربط چندانی هم به ما ندارد!

-          پس قضیه حل است؟

-          البته! البته!

-          چک را برایتان می‌فرستم.

-          لطف عالی مستدام!

 

وزیر ترک گوشی را گذاشت. و با رضایت خاطر به پشتی‌ صندلی تکیه داد.

اندکی نگذشته بود که منشی خبر داد وزیر ایرانی بار دیگر پشت خط است.

وزیر ترک قیافه‌اش درهم رفت. اخمی کرد. صدایش را کلفت کرد. و با جدیت گوشی را برداشت.

 

-    آقای وزیر، مشکلی پیش آمده است؟

-          خواستم پیگیری کنم درباره قراری که با هم گذاشتیم.

-          کدام قرار؟ آهان! البته من در کنار شما هستم. گفتم که. شما مقدمات کار را فراهم کنید تا من هم تاییدیه رییس‌جمهور را بگیرم.

-          من می‌دانم که شما جدی هستید. برای همین هم می‌دانم شما لحظاتی پیش با سعودی‌ها در ارتباط تلفنی بودید.

-          آه! چقدر شما باهوشید. البته من داشتم مقدمات کار را پیگیری می‌کردم. به سعودی‌ها گفتم که لیاقت اداره حج را ندارند. واقعا که شرم‌آور است.

-          می‌فهمم. می‌فهمم. فقط نصف مبلغی را که با سعودی‌ها قرار گذاشتید؛ بفرستید ایران!

-          جانم؟

-          فکر کنید مکالمه شما با وزیر سعودی در شبکه‌های خبری منتشر شود... می‌دانید که!

-          البته... البته...! چک را که دریافت کردم، نصفش مال شما. منصفانه است...

-          خوشحالم هم را می‌فهمیم.

 

وزیر ترک آب دهانش را قورت داد و گوشی را گذاشت.

 

اجساد حجاج هنوز روی هم افتاده بودند...


کشته‌های حجاج منا

نوشته شده در تاریخ 5 مهر 94    | توسط: پویا کام    | طبقه بندی: سیاسی،     | نظرات شما خوانده می‌شود()